. #حقوق  خواندیم! این شجاعت اولمان بود!!! ما هزاران #اتهام  هزاران گناه بی خبر را ما هزاران درد را... برجان خریدیم... ما صلابت را به پیش #قاضی  و لرزیدن دل را به وقت حکم دادن برگزیدیم.... ما تلخی کشیدیم و رنجیدیم ولی... همواره خندیدیم چرا که... آن #موکل  چشم در چشمان ما آرامش و تسکین را می جست و میپرسید با عجزی که دل را سخت می آزرد... بگو آیا امیدی هست؟ و تاییدی که آری هست... آری هست... و لبخندی زِ جبر روزگاران بر لب آوردیم.... و ما ای رهگذر! کز عالم و دنیایمان چیزی نمیدانی... ولیکن در صفت های پلید بر ما نهادن در نمیمانی... تو از شرمندگی، از زور و نفرت، از تباهی #عدالت  زیرِ اهرم های قدرت ها ... چه میدانی؟ ولیکن ما نترسیدیم در این میدان برقصیدیم هزاران ظلم و تهدید و جفا دیدیم ولیکن ذره ای از جا نجنبیدیم و میدان را رها کردن.... ندانستیم شرافت را فدا کردن.... ندانستیم به ظالم اتکا کردن... ندانستیم.... یاد باد آن روزگاران... در مه و بوران و باران... سوی مظلومی شتابان... #محکمه  پر از صدا بود.... هر #وکیلی  گو خدا بود.... چشم ها هر دم به ما بود.... این شجاعت را سزا بود... لیک چون شهد و شکر بود... کین رشادت را ثمر بود.... شور و غوغایی به سر بود... شُکر گویم من #وکیلم ... که عرق های جبینم... آن #دفاع_آتشینم ... گوید از اسرار سینه ام... من......... #وکالت  را به جان... فارغ از افکار نان... بهر بهبود زمان.... . میپذیرم!!!! میپذیرم!!!!