عاشقانه حقوقی

شاید شما ادبیات خوان ها نمیتوانید مانند ما انقدر دلبری کنید ! 
حافظ را ورق میزنید 
نیما میخوانی. 
سهراب را زمزمه میکنید !
نه که بگویم جذابیتی ندارید ، خیلی هم شور عاشقی میدهید به آدم !
ولی ما #حقوق_خوان هایی که ادیبانه عاشقی میکنیم خاص تریم انگار !
میدانید چقدر سخت است #قانون_مجازات رامحکوم به بخشش یار کنی؟! 
تمام #ماده ها و #تبصره ها را برهم بزنی تا بگویی معشوق اگر جانت را هم گرفت ، #قصاص ندارد !
نه که بگویم شما جذابیتی ندارید ،
ولی انگار وقتی پای #عقود_عاشقی_حقوقدانان که وسط می آید ،
تمام سطرهای عاشقانه ی سعدی و مولانا نیز از هم میپاشد!

هر دو برای احقاق حق میجنگیم

برای شریفان صنعت #وکالت...
یادم هست ...
باهم یک جا درس خواندیم ، یک درس خواندیم و اساتید مشترک داشتیم باهم فکر کردن و استدلال یاد گرفتیم خندیدیم و ژست گرفتیم و باد به غبغب انداختیم که ما #حقوق_میخوانیم. تا اینکه چشم باز کردیم دیدیم روز شبمان را بهم دوخته ایم که یکی#وکیل بشود و یکی #قاضی 
و دست قضا تو آن سوی میزی و من این سمت...
حالا گاه مثل همان ایام در مقابل همیم و گاه در کنار هم اما هر دو به زعم خود برای #احقاق_حق میجنگیم تو شب ها #لایحه مینویسی ، من#رای ،تو ساعت ها و روز ها منتظری و من دقیقه به دقیقه در حال فکر کردن !!!‌ تو چند سمت شهر در برف و زیر آفتاب مجتمع به مجتمع میروی و من، با کُرور کُرور آدم جور و ناجور کنجار میروم ...
و والله و تالله که گاهی در سمت #قاضی گرفتن حق از ظالم و رساندن به مظلوم سخت تر از  درآوردن شکار از دهان مار است ...
و این مار که گاه پشت همان میز و نیمکت های من و تو درس خوانده ، همان ژست هارا گرفته ، همان اساتید را داشته و حالا دیگر حریف ما " افعیست "
اما #وکیل شریف و #قاضی شریف برای وجدانش میجنگد که اگر غیر این باشد بد بحال من و وای به حال تو 
از نظر من درون هر #وکیل شریفی یک #وکیل شریفی یک #محکمه برپاست قبل از قبول #وکالت _ #موکل را به محکمه خویش میکشاند و بعد به روبه روی #قاضی پرونده دفاع میکند باز هم در کنار اوست اما این بار به این قید که حقوق #متهم را حافظ باشد نه بیشتر و نه کم تر ...
من به #قاضی درون توافتخار میکنم ...
شجاعتت را تحسین میکنم و دغدغه هایت را به جان میفهمم..
استقلال تو #دیدبان_عدالت است...

 

 

اگر وکیل نبودم

اگر وکیل دادگستری نبودم ، اگر وکیل نبودم شاید گلفروش میشدم. از آن گلفروش هایی ک هر روز صبح به گل های خود سلام میکنند و شبها به آنها شب بخیر میگویند. از آنهایی ک با وسواس هر چه تمام تر گلهای خود را می چینند... اگر گلفروش میشدم مغازه ام را پر میکردم از اقاقی و لیلیام های رنگی... یا کسی چه میداند شاید عطرفروش میشدم...

 

کلکسیونی از عطرهای فرانسوی و اسپانیایی را جمع آوری میکردم و ساعت ها در مورد آنها با مشتری حرف میزدم... یا...نمیدانم شاید... اما اکنون یک وکیلم... اتاق من پر است از ناگفته هایی ک به سختی و با احتیاط بیان شدند.پر است از تصویر خیانت به همنوع. پر است از شکستن بغض هایی ک سالها در برابر شکستن در زندگی زناشویی مقاومت کرده بودند... خلوتم پر است از رازهایی ک بنا بود هیچ وقت به زبان آورده نشوند...پر است از استرسهایی که به من سلام میکنند... سکوت اتاق من بارها شاهد رها کردن تمام دستاویزها و رسیدن به باور "توانستن ها" بوده است... اطراف من پر است از نگاه های خیره و دنبال فرصت بودن ها...دنبال گره ای بازکردن،دنبال احیای حقی که دستاویز جهل به قانون و اعتماد بود، پر از تردید بین پیروزی و شکست... من یک وکیل هستم... وکالت انتخاب من است... میدانید وکیل بودن درد شیرینی ست

#حقوق_خوانده ایم

. #حقوق  خواندیم! این شجاعت اولمان بود!!! ما هزاران #اتهام  هزاران گناه بی خبر را ما هزاران درد را... برجان خریدیم... ما صلابت را به پیش #قاضی  و لرزیدن دل را به وقت حکم دادن برگزیدیم.... ما تلخی کشیدیم و رنجیدیم ولی... همواره خندیدیم چرا که... آن #موکل  چشم در چشمان ما آرامش و تسکین را می جست و میپرسید با عجزی که دل را سخت می آزرد... بگو آیا امیدی هست؟ و تاییدی که آری هست... آری هست... و لبخندی زِ جبر روزگاران بر لب آوردیم.... و ما ای رهگذر! کز عالم و دنیایمان چیزی نمیدانی... ولیکن در صفت های پلید بر ما نهادن در نمیمانی... تو از شرمندگی، از زور و نفرت، از تباهی #عدالت  زیرِ اهرم های قدرت ها ... چه میدانی؟ ولیکن ما نترسیدیم در این میدان برقصیدیم هزاران ظلم و تهدید و جفا دیدیم ولیکن ذره ای از جا نجنبیدیم و میدان را رها کردن.... ندانستیم شرافت را فدا کردن.... ندانستیم به ظالم اتکا کردن... ندانستیم.... یاد باد آن روزگاران... در مه و بوران و باران... سوی مظلومی شتابان... #محکمه  پر از صدا بود.... هر #وکیلی  گو خدا بود.... چشم ها هر دم به ما بود.... این شجاعت را سزا بود... لیک چون شهد و شکر بود... کین رشادت را ثمر بود.... شور و غوغایی به سر بود... شُکر گویم من #وکیلم ... که عرق های جبینم... آن #دفاع_آتشینم ... گوید از اسرار سینه ام... من......... #وکالت  را به جان... فارغ از افکار نان... بهر بهبود زمان.... . میپذیرم!!!! میپذیرم!!!!